نی نی مامانش

ღ.• ¨¯`•ღღ.• ¨¯`•ღღ.• ¨¯`•ღღ.• ¨¯`•ღ

پسر من یه ساله شد

خدارو شکر این روز ا رو دیدم میخوام از اومدن ارو بنویسم از وجودش از عشقی که بهش دارم بهترین هدیه خدا به من داشتن این فرشته بود خدایا صد هزار مرتبه شکرت   ...
8 ارديبهشت 1396

روزاي خوب زندگي

                 دوستاي مهربونم خيلي وقته ميخوام بيام بنويسم ولي واقعا اينقد درگير بچه شدم يادم رفت شكر خدا ما خوبيم كسايي كه من  ني نيو وبلاگ ميشناسن خيلي بهم لطف داشتين مرسي نگرانم بودين و پا به پاي من بودين بعد ٥ سال بلاخره وبلاگم واقعي شد آريو جون من دنيا اومد  وبلاگم شد واقعا ني ني مامانش   روز ٩ اسفند از بس استرس زايمان داشتم اصلا خًوابم نميبرد با استرس رفتم دوش گرفتم تو هتل نماز صبح خوندم عليرضام همين طور راهي بيمارستان شديم و من تو آسانسوز با عليرضا دوتا نوزاد ديدم كه واي اينقد ملوس بودن رفتيم طبقه بالاي بالا منو پذيرش كردن وفتم داخل بهم لباس دادن و ...
9 ارديبهشت 1395

شب اخر

 شايد براي هر زني ارزوش باشه كه مادر بشه واقعام اين تنها ارزوي من بود ٥ سال  با تمام سختي هاش گذشت و گذشت گذشت بلاخره زندگي هم روي خوشش به من نشون داد و شايد ميشه گفت منم ميخوام مادر بشم امشب اومدم هتل همه كارامو كردم فردا برم تورو بينارستان سينا دنيا بيارم واي كه دلم اشوبه براي بزرگ كردنت براي خوشحال كردنت براس انشان بودنت براس ماذر خوب بودن من همه تلاشمو ميكنم گل پسرم اميدوارم ازم راضي باشي امشب رفتيم سونو همه چييي عالي بود بعدم رفتيم كاراي بيمارستان كرديم و بعذ رفتيم با بابا رستوران شام خورديم و حرم امام رضا  ازش سلامتي و ارامش تو خواستم اميدوارم نا اميد نشم دلم براس اين لقدا اين روزا يي كه تو دلم بودي مثه باد گذشت تنگ م...
9 اسفند 1394

ده روز اخر

    ع  اين روزا يه حسي عجيبي دارم  هنوزم باورم نميشه خدا تورو به من داده واي كابوس لحظه لحظه من سالم بودن تويه و اينكه وجودت ارامش داشته باشي ٩ اسفند برام نوبت زايمان زدن اتاقت تكميل شد و خيلي دوسش دارم روزها سخت ميگذره خيلي سخت دير ولي نميدونم چرا يه هولي تو دلمه كه روزاي دو نفره منو بابايي داره تموم ميشه يه شروع جديد يه اتفاق تازه ميخواد بيفته نميدونم خوشحال باشم يا ناراحت دوست دارم سريع تجربه اش كنم هرچند كه سخت باشه ٥ سال قبل اين روزا من از سقط ني ني ام و گريه هام احساس هام مينوشتم حالا بعد ٥ سال وقتي مينويسم تكون هاتو حس ميكنم و ناخودگاه اون لبخنداين مياد رو لبم و خدارو شكر ميكنم منو لايق اين دونست تو...
29 بهمن 1394

ماه ٨ و روزاي خيلي خيلي خيلي بدو شروع ماه ٩

هميشه فك ميكردم وارد ماه ٧ بشم چه اتفاقاي شيريني در انتظار منه ولي اينطور نبود هفته ٢٧ شب همش خواب بد ميديدم صبح بيدار شدم رفتم دستشويي خون ديدم و خودم باختم زنگ زدم دكترم گفت شريع بيا مشهد برو سونو بده اورژانسي بيا منو عليرضا با دلهره رفتيم مشهد  واي هواي سرد روز قبل برف شديد اومده بود و هيچ جا ازمون سونو نميگرفت يا بسته بودن بيمارستان امام رضا بيمارستان قائم زير پا گذاشتيم اخر سر عليرضا رفت تو يه اتاق ذكتر مغز اعصاب خودشو انداخت گفت بچه ام رو هواس فقط سونو بتويس اونم نوشت انجام داديم خدارو شكر از بچه نبود همه چيز اريو نرمال بود دكترم احتمال داد از معقد ياشه خونريزي  اومديم نيشابور و خسته و كوفته فرداش دوتامون انفولانزا شديد گر...
11 بهمن 1394

شروع ماه ٧

  سلام پسر گلم    رنگ اتاقاو شروع كرديم جيگر مامان بعدم استيكراتو بزنيم و پرده بزنيم الان من هفته ٢٦ و ٤ روزم رفتيم تو ماه هفت و من نميدونم چرا نگراني هام بيشتر شده همش حس ميكنم كيسه ابم سوراخ شده  بابا عليرضا هم غر ميدزنه توهم داري دلم ميخواد اين روزا زودتر تموم شه خسته شدم ديگه خيلي دير ميگذره هنوز ٣ ماه ديگه مونده كاش بخوابم بلند شم بگن برو فردا زايمان من تا تو اون تويي اصلا اروم قرار ندارم دلم ميخواد بغلم باشي ببينمت كه خوبي به وقتش دنيا بيا جيگر مامان همون ١٣ اسفند كه اقاي دكتر گفته
15 آذر 1394

هفته ٢٥

ديشب براي اولين بار سكسكه كرديييييييي واييي عجيب ترين قشنگ ترين حس تو دنيا بود و من چشمام پر اشك شده بود عاشقتم گل پسرم اين  اين ١٣ هفته هم تموم شه راحت شيم  
5 آذر 1394

بدون عنوان

    آامروز وارد هفته ٢٤ شدم  همش ١٢ روز ديگه مونده ماه ٦ تموم شه وارد ماه ٧ شم  لقدهاي تو رو حس ميكنم واي كه چه حس زيبايي داره  هر بار تكون ميخوري ميگم خدا شكرت و همش فك ميكنم خوابه  من اسمتو ميخوام محمد آريو بزارم آريو يعني آريايي پاك يه سردار بزرگم بوده  تخت كمدتو خريدم سرويس كالسكه  مامان بابام خجالتم دادن هر چي ارزوم بود برام خريدن من تو ابرا بودم كاش با موبايل نبودم ميتونستم عكساتو اپ كنم   الان قراره اتاقت رنگ بشه و استكير خورده شه و پرده عوض شه      ...
27 آبان 1394

هفته ٢٣

سلام پسر قشنگم   امروز وارد هفته ٢٣ شديم من دو سه روزه شما رو حس ميكنم به ارزوم رسيدم تكون تكون خوردنتو ميفهمم كلي برات لباس خريدم انشالله فردا ميرم مشهد براس خريد سيموني بقيه چيزاي شما خيلي دوست دارم ايشالا ١٥ هفته ديگه روي ماه تو رو ميبينم عزيز دلم چيزي نمونده ارزومه بدونم چه شكلي هستي 
20 آبان 1394

ماه ششم

  وارد ماه ششم بارداري شديم  يه وقتايي مثه نبض ميزني و من ذوق ميكنم كاش زودتر تورو ببينم خيلي دوس دارم بدونم چه شكلي هستي شبيه كي شدي تو گل پسر ناز مني ديروز با مامان زهره كلي برات چيزي خريديم واي خريدات نگا ميكنم عشق ميكنم خياي پول مامانم بركت داشت اينقد باهش چيزي خريدم حد نداشت  راستي زايمانم زد ١٣ اسفند  گفتم نميشه ١٦ باشه؟ گفت چرا؟ گفتم تولدمه قبول كرد دكترم گفت ميشه واي عاشق اينم روز تولدم خدا تو رو بهم هديه بده
12 آبان 1394