دوستاي مهربونم خيلي وقته ميخوام بيام بنويسم ولي واقعا اينقد درگير بچه شدم يادم رفت شكر خدا ما خوبيم كسايي كه من  ني نيو وبلاگ ميشناسن خيلي بهم لطف داشتين مرسي نگرانم بودين و پا به پاي من بودين بعد ٥ سال بلاخره وبلاگم واقعي شد آريو جون من دنيا اومد  وبلاگم شد واقعا ني ني مامانش

 

روز ٩ اسفند از بس استرس زايمان داشتم اصلا خًوابم نميبرد با استرس رفتم دوش گرفتم تو هتل نماز صبح خوندم عليرضام همين طور راهي بيمارستان شديم و من تو آسانسوز با عليرضا دوتا نوزاد ديدم كه واي اينقد ملوس بودن رفتيم طبقه بالاي بالا منو پذيرش كردن وفتم داخل بهم لباس دادن و يه خانم دكتر پرونده منو تشكيل داد كلي سوال پرسيد و لباس كفشم ازم گرفتن

بعد لباسامو عوض كردم كلي خانم اونجا بودن يه خانم خيلي  پر حرف بود كه اصلا اينقد استرس داشتم دوست نداشتم باهش حرف برنم ولي كله منو خورد من خيلي ترسيده بودم خلاصه شيف پرستارا عوض شد پرستاراي شيف اومدن مارو تحويل گرفتم دوباره كلي پرونده و ماجراهاي قبل رو ازم پرسيدن و من بردن يه قسمتي كه شيو ميكردن و سوند ميذاشتن و دوباره رفتيم جاي اون تشكيل پرونده دكتر من اول از همه اومد

من با ترس لرز رفتيم بخش جراحي تو راه عليرضا ديدم خيلي ترسيده بودم ٨ صبح شده بود حدودا  رفتيم دكترم ديدم و گفت چه خوشگل شدي دستم گرفتن بردن اتاق عمل واي چقد سرد بود من به شدت ترسيده بودم دكتربيه شي اومد صحبت كرديم  بنا به علا عفونت ريه قرارشد من  بيحسي از كمر شم و سريع شروع كردن  يه كادر فوق العاده مهربون بودن و امپول بيحسي منو زددن يه مايه خيلي سردي همش پشتم ميزدن بعد امپول زدن كمرم با درد  مايع اش وارد كمرم ميشد    دستامو بستن و يه سره در نررد سابقه عفونت ريه از من پرسيدن فيلم بردارم اومد من هاي هاي زدم زير گريه كه من ترسيدم دكتر بيهوسي ام خيلي ازم راضي بود همش ميگفت خيلي تحمل دردت بالاس افرين خلاصه من ترسبدم گفتم نميخواين جلو من پرده بزنين من نميخام بيينم گفتن چرا پرده زدن پاهاي من بي حس شد ولي كاملا ميتونستم تكون بدم خلاصه حالا تهو گرفته بودم همش در مورد اسمش ارزوهام ازم ميپرسيدن    به دكتر بيهوشي گفتم كي بچه ام دنيا مياد گفت دو سه دقيقه ديگه واييي لحظه بيرون كشيدنش خيلي درد داشت دست دكترم گرفتم فشار ميدادم داد ميزدم پسرم صداش اومدجس كردم گذاشتنش بالاي شكمم اوردن روصورتم گذاشتن واقعا همه دردام تموم شد فقط دلم ميخواست دوباره چهره نازشو ببينم 

حالت تهوام حيلي زياد شد بهم يه امپول زدن گيج شدم و نفهميدم بهيه هام چقد طول كشيد يه سره ازم سوال ميپرسبدن ميخنديدم و گفتن حاضري دوباره مادر شب با اين اذيت هايي كهشدي اين مدت گفتم اگه خدا بهم يه دختر بده اره همشون بهم خنديدن رفتم ريكاوري  اونجا همش سراغ پسرم ميگرفتم  بقيه خانم ها خواب بودن بيهوش پسرم اومد شيرش دارم و شيرين ترين لحظه بود باز بزدنش دكتر بيهوشي ام اومد گفت از نظر من ميتوني بري بخش و برام در مورد دردام توضيح داد به كنترل بهم داد كه درجه شو وقتي دردم زياد شد افزليش بدم رفتم به بخش و از پرستارا با خنده خدافظي كردم و تو راه بابامو عليرضا ديدم خيلي خوشحال شدم رفتيم اتاقم و پسرم اوردن كه به شدت ناله ميكرد و همين موضوع باعث شد منتقل ان اي سيو شه كه ريه هاش ضعيف بود ومن اب سرد ريختم روم به شدت خودمو باختم و همش مياوردنش ما در رفت امد بوديم شيرش ميدادم باز ميبردنش اوضاع روحي همه ريخت بهم خدارو شكر فرداش پسزم خوب سد اونم مرخص شد و باهم برگشتيم نيشابوريه زردي شديد گرفت از روز ٣ و و رفت ٤ روز تو دستگاه دو هتفته درگيري بودم پايين نمي اومد و نميتوستم شيرش بدمو ٧ روزگياش تولد من بود كه بهترين هديه بود كه از خدا گرفتم به لطف خدا وتوسل به ائمه اسمش شد محمدرضا همه به اين اسم مشناسنش ولي من بهش ميگم تو محمدرضا اريو مني اريو مني دوتا اسم داري

و بلاخره بعد دو هفته تونستم شيرش بدم زردي اش بهتر شد ما بركشتيم خونه مون و زندگي سه نفره با سختي شروع شد

بعد٢٠ روزكوليك هاش شروع شده و حسابي درگيريم عيد امسال بهترين عيدا بود با وجور اريو  روز به روز شيرين تر ميشه و من بيشتر عاشقش ميشم اريو با وزن ٣٦٠٠ و قد ٥٢ دنيا اومد فردا واكسن دو ماهگي داره ميخنده كمي خيلي دست پا ميزنه و روز به روز بور تز ميشه

بهد يه ماه دوتايي حموم برديمش ة ديروز براي اولين باز خودم تنهايي حمومش كردم  عاشقشم خدا الهيي اين نعمتو به هنه بده دل همه شاد شه

 

 

اینم فسقل 4 ماهه من




[ موضوع : ]
تاريخ : 9 / 2 / 1395 | 0:59 | نویسنده : نایسل |

 شايد براي هر زني ارزوش باشه كه مادر بشه واقعام اين تنها ارزوي من بود ٥ سال  با تمام سختي هاش گذشت و گذشت گذشت بلاخره زندگي هم روي خوشش به من نشون داد و شايد ميشه گفت منم ميخوام مادر بشم امشب اومدم هتل همه كارامو كردم فردا برم تورو بينارستان سينا دنيا بيارم واي كه دلم اشوبه براي بزرگ كردنت براي خوشحال كردنت براس انشان بودنت براس ماذر خوب بودن من همه تلاشمو ميكنم گل پسرم اميدوارم ازم راضي باشي امشب رفتيم سونو همه چييي عالي بود بعدم رفتيم كاراي بيمارستان كرديم و بعذ رفتيم با بابا رستوران شام خورديم و حرم امام رضا 

ازش سلامتي و ارامش تو خواستم اميدوارم نا اميد نشم دلم براس اين لقدا اين روزا يي كه تو دلم بودي مثه باد گذشت تنگ ميهش عاشقتم گل مامان عاشق فردا يه جور ديگه عاشق هم ميشيم يه نوع عشق ديگه 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : 9 / 12 / 1394 | 1:41 | نویسنده : نایسل |

 

 

ع

 اين روزا يه حسي عجيبي

دارم 

هنوزم باورم نميشه خدا تورو به من داده واي كابوس لحظه لحظه من سالم بودن تويه و اينكه وجودت ارامش داشته باشي ٩ اسفند برام نوبت زايمان زدن اتاقت تكميل شد و خيلي دوسش دارم روزها سخت ميگذره خيلي سخت دير ولي نميدونم چرا يه هولي تو دلمه كه روزاي دو نفره منو بابايي داره تموم ميشه يه شروع جديد يه اتفاق تازه ميخواد بيفته نميدونم خوشحال باشم يا ناراحت دوست دارم سريع تجربه اش كنم هرچند كه سخت باشه ٥ سال قبل اين روزا من از سقط ني ني ام و گريه هام احساس هام مينوشتم حالا بعد ٥ سال وقتي مينويسم تكون هاتو حس ميكنم و ناخودگاه اون لبخنداين مياد رو لبم و خدارو شكر ميكنم منو لايق اين دونست تو فرشته ناز بهم بده كاش بتونم بغلت كنم دستاتو بگيرم اين روياي من بوده باررم نميشه رويام داره تعبير ميشه كاش يه پسر شاد خوش روزي و صبور اروم باشي دلم ميخواد خيلي قوي باشي ارزوم برات اينه قوي و صبور وشاد و مهربون باشي 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : 29 / 11 / 1394 | 11:01 | نویسنده : نایسل |

هميشه فك ميكردم وارد ماه ٧ بشم چه اتفاقاي شيريني در انتظار منه ولي اينطور نبود هفته ٢٧ شب همش خواب بد ميديدم صبح بيدار شدم رفتم دستشويي خون ديدم و خودم باختم زنگ زدم دكترم گفت شريع بيا مشهد برو سونو بده اورژانسي بيا منو عليرضا با دلهره رفتيم مشهد 

واي هواي سرد روز قبل برف شديد اومده بود و هيچ جا ازمون سونو نميگرفت يا بسته بودن بيمارستان امام رضا بيمارستان قائم زير پا گذاشتيم اخر سر عليرضا رفت تو يه اتاق ذكتر مغز اعصاب خودشو انداخت گفت بچه ام رو هواس فقط سونو بتويس اونم نوشت انجام داديم خدارو شكر از بچه نبود همه چيز اريو نرمال بود دكترم احتمال داد از معقد ياشه خونريزي  اومديم نيشابور و خسته و كوفته فرداش دوتامون انفولانزا شديد گرفتيم و يه هفته دركير تب مريضي بوديم يه ماه گذشت ولي من سرفع هام شديد تر شد تب هام دوباره شروع شد رفتين دكتر تشخيص بستري دادن دوباره با دكتر زنانم مشورت كردم اونم گفت بستري شي بهتره و دوباره رفتيم متخصص عفوني اخه بدنم كهير هم زد و گفت شريع بستري 

منو مشكوك به انفولانزا خوكي گفتن و من قرار شد با گريه و استرس بستري شم اول اول منو بردن اورژانس مردا رو تختش پر مو بود اه حالم بد شد و گفتم من بستري نميشم رضايت داديم مرخص شم كه گفتن برو بخش قلب رفتم بخش قلب و ازم نمونه از خلط گلو براي كشت انفولانزا گرفتن  تا خواستم دراز بكشم گفتن تو بارداري اين خانم انفولانزا خوكي ذاره پاشو برو يه بخش ديگه و من قلبم تند تند ميزد دوباره رفتم يه اتاق ديگه خودم تنها بودم و اتاق نه تهويه داشت نه هيچي اصلا اتاق نبود انباري بود تا صبح از هواي بد اونجا و گرماش حالم بد بود طفلي ابجي ام كه اون با اينكه سالم بود بيچاره همش عق ميزد پرستاراي لعنتي حتي زورشون مي اومد بيان بالا سرت و نشسته بودن گوشي بازي 

فرداش دكتر اومد منو متنقل كردن باز طبقه بالا جاي يه خانم باردار ديگه تباي من اصلا قطع نميشد و سرفه هام براس چك كردن شما ني ني جون منو با اموبلانس بردن يه ديمارستان ديگه واييييي پدرم در اومد كابوس بود اونجا ضربان قلب شما بالا بود اونا همش بهم استرس ميدادن٣ شاعت اونجا علاف بودم تا دايي حميد اومد و منو بردن باز با اميو لانس همون بيمارستان قبلي بعذ باز فردا براي چك كردن قلبت باز با انوبلاس ننو بردن كلي اعتراض كرديم اين چه وعضشه كه دكتر نياد بالا سر مريض اينو با اين شرايط بفرستيم با اميولانس كه افتضاحه دل رودت مياد دهنت و بلاخره قرار شد روزي سه باربيان ضربان فلب شمارو چك كنن بعد ٦ روز بازم تباي من قطع نشد و منو متنقل كردن مشهد بينارستان امام رضا من ميخواستم برم يه بيمارستان خصوصي ولي گفتن سه تا دكتر كه اونجا امكاناتش بيشتره دكتر مهدوي دكتر خليقي و دكتر زهدي

دكتر خليقي تشخيص امبولي ريه و عفونت شو داد و اينكه قلب من بزرگ شده و ... و بايد بچه رو در بيارت هفته ٣٢ بودم تقريبا رفتيم بستري بشيم كه گفتن نسبت به بچه مسئوليت نداريم ماهش پايينه و زنده نميمونه و بايد امضا بديم اعتراض نداريم دنيا اومد ميزاريم كنارت زنده موند موند نموندم هيچي خاله الهه كلي باهشون دعوا كرد اين چه طرز حرف زدن با زن حامله اس و ... گفتن برين خوب بستري نشين و من با دكترم تماس گرفتم گفت نگران بچهنباش خودم ميب رمش بيمارستان سينا اگه به اون جاها كشيد 

منو لباس داذن تنها بدون همراه بردن واي چه روز سختي بود من تشنه ٢٤ ساعت گرسنه همش ميگفتن وظيفه ما نيتس بهش اب بديم منو با ويلچر جلو در دستشويي نشونده بودن هر چي ميگفتم در ببندين محل نميدادن و ميرفتن بعذم بردن يه اتاق يه عاامه دستگاه بهم وصل كردن  و همش داد ميزدن ماسك بزن و... ماسك فيلتر دادر و دتا ناسك معمولي 

هر چي گفتم پنجره ببندين من سردمه عرق دارم ميگفتت ساكت باش بايد هوا عوض شه تا صبح ارزوي مرگ ميكردم و خوابم برد صبح ديدم عليرضا گوشي موبايلم فرستاده باهش حرف زدم يكم اروم شدم تنهايي داشت ديونه ام ميكرد يهو ديدم سوندم كنده شده و پرستارا كلي سرم جيغ زدن و جرات نميكردم بگم من انژو كتم كنده شده اينقد دعوا ميكردن يكي شون بهم گفت مگه نفهمي؟؟؟ منم گفتم اره من نفهمم تا منو منتقل كردن بخش خصوصي و اتاق خصوصي تكي و يكم اوضاع بعتر شد سر ٣ روز تبام قطع شد و ... 

من عليرضا مامان بابام پير شديم اين مدت ١٠ روز من موهام بيشترش سفيد شد از غصه نيني ام و از ترس و از رفتاراي زشتشون به درخواست خودم مرخص شدم اومدم خونه الان ارامش دارم حداقل حس ميكنم بهتر شدم ولي به شدت اعصابم ضعيف شده و همش كابوس ميبينم خداي من ازت خواهش ميكنم اين ٥ هفته تموم شه من پسرم دنيا بيارم همه نگراني ام اونه دلم ميخواد سالم باشه و شاد و ارامش داشته باشه 




[ موضوع : ]
تاريخ : 11 / 11 / 1394 | 9:02 | نویسنده : نایسل |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 84 صفحه بعد