محمد رضا (آريو جون)محمد رضا (آريو جون)، تا این لحظه: 10 سال و 7 ماه و 17 روز سن داره

نی نی مامانش

18خرداد

سلام دوست جوناااااااااااااااااااااااا وای دیشب از اینجا رفتم لباس فروشی مامانم برام دوتا لباس خرید یه تی شرت خوشمل یه کت بعد رفتم آرایشگاه موهامو قهوه ای خیلیییییییییییی تیره کردم که به مشکی میزنه دیگه با کوتاه کوتاه کردم دوباره بعد بابام منو رسوند خونمون بعدش سریع رفتم حموم موهای رنگ کرده مو شستم چون رنگ رو سرم بود بعد دیگه وسایل رو چیدم علی اومد رفتیم به سمت باغ ساعت ١٠ شب شده بود توی جاده باغرود دیدم که ای وای همه مردم دارن به آسمون نگا میکنن و استرس دارن منو علی هم نگا کردیم از ترس سکته کردیم  دوتا گردالو تو آسمون بودن  وای..... هوای یه بوی عجیبی میداد ...
19 خرداد 1391

امروزززززززز

 سلام امروز اینقدر خوابم می اومد بانک نرفتم علیرضا هم پاش درد میکرد ناز اورد نرفتم تا ٢ خواب بودم از کم خوابی بعدشم با علی روزگار تلخ رو دیدم یکم دوباره دراز کشیدیم بهش گفتم میخوام برم موهامو کوتاه کنم  گفت نه  گفتم میخوام گفت پول نمیدم بری نمی خوام منم گفتم پس خودم کوتاه میکنم با قیچی دور موهامو زدم  حالا میبینم خودش یه تراول برام گذاشته الان زنگ زد برو ارایشگاه موهاتو درست کن لجباز    آخه خودش هی میره موهاشو فشن میکنه به من میگه پول نداره منم این کارو کردم من برم سریع سیر آش مو درست کنم و  کیک بعد میخوام برم بیرون خونه مامانم بعد از اونجا برم باغ میخواستم آریشگاهم...
18 خرداد 1391

17 خرداد

دیشب الهه اومد دنبالم رفتم خونه مامانم ولی خودش رفت دنبال شوهرش منو فاطمه سادات رو سر خیابونمون گذاشت با دوچرخه فاطمه اون چرخ سواری کرد تا خونه بهش خیلی حال داد بعد رفتیم خونه مامانم بابام رفت براش کلی خوراکی خرید با عشقم نشستیم خوردیم بعد مامان بابام رفتم خونه خاله فاطی تا خونه نوشون ببینن خونشون فروختن میخوان چند طبقه بسازن خونه جدید اجاره کرده بودن بعد منو فاطمه تنها شدیم رفتیم بیرون توی حیاط روی بالکن فرش پهن کردیم دراز کشیدیم ستاره هارو نگا میکردیم با عشقم حرف میزدیم بچه یکم میترسید اما بعد هواسش پرت شد خلاصه کلی رف با نمک زد کلی خندیدم بعد مامان اینا اومدن علیرضا اومد دنبالم رفتیم خونه وسیله برداشتیم...
18 خرداد 1391

15 و 16 خرداد

دیروز رفتم پیاده روی با مامان بابام خیلی خوب بود کلی غرق کردم و .. بعد رفتم خونه مامانم علیرضا ساعت ٩ اومد با یه جعبه شیرینی  خدار و شکر هیچ اتفاق خاص نیفتاد حالا تا بعد مامان بابام هم خوب رفتار کردن شوشو الهه و الهه هم اومدن شام خوردیمممم وایییییییییی خیلی خوش گذشت مرغ پولکی بود با قیمه وایییییییی عالیییییییییییییییی بوددد عالیییییییییییییی  بعدش رفتیم رستوران دربار امیر رکسانا اونجا بودن داشتن کوبیده میخوردن باهم رفتیم بیرون دور زدیمخیلی خوش گذشت خیلی ...  این علیرضا امیر آدمای گنده رف...
16 خرداد 1391

میلاد با سعادت امام علی (ع) مبارکککککک .....

  بابایی !!!!!!!!!!!  نی نی که بودم یه گردنبند طلا داشتم که شبیه قلب تو پر بود!  همیشه گردنم بود و عاشقش بودم! هر کی ازم میپرسید  این قلب کیه؟ بلا فاصله میگفتم قلب باباااام! آخ بابایی! قلبت مال من باشــــــــــــــــــــــــــــــه؟؟؟؟                                                  بزرگتر که شدم این سئوال تکراری که باباتو ...
15 خرداد 1391

این مدتی که نبودم ......

سلام دوست جونا         هی  قضیه مون که همین جوری  رو هوا مونده معلوم نیست نه مامانم ول کنه      نه علیرضا ول کنه   علیرضا میگه اوکی من دیگه کیلیپ توی پی ام سی نمیدم   مامانم میگه نه باید کلا بزاره کنار ..... والا وای به حالش..... علی هم میگه نمیزارم کنار جمعه شب رفتم خونه مامانم و علیرضا اومد دنبالم    الهه زنگ زد منو علیرضا را پیتزا دعوت کرد رفتیم اونجا   من حالم بد شده بود از صبح همش دستشویی میرفتم حالم بد بود نمیدونم چی شد رفتم پیتزا ف...
15 خرداد 1391

11 خرداد

دیروز رفتم ساعت 6 امتحان بابام اومد دنبالم طفلکی منوبر رسوند امتحانش 100 تا سوال بود 150 دقیقه وقت ریاضی و آمار رایانه عمومی زبان دانش علوم بانکی هوش هوش هاشو عالی زدم 19 تاشو درست زدم زبانشم بد نببودد راینه شو هم خوب زدم ریاضی دانش علوم بانکی شو هم بد نزدم خوب زدم   نمیدونم بستگی به بقیه شرکت کننده ها داره 3 تا خانوم میخواد 300 400 تا شرکت کننده داشت به هر حال امیدم به خداست واسه دعاهاتون ممنون بازم دعام کنید   راستی دیشب با دوستامون رفتیم بیرون کلی گل یا پوچ بازی کردیم مردا اینقدر جر زنی کردن که نگو آخر سر با جر زنی اونا ما باختیم ولی خب من همه دستارو پوچ میک...
12 خرداد 1391

امروز

سلاممم سلاممم  صبحتون به خیر البته دیگه ظهره اومدم سریع آپ کنم زودی برم  آخه ساعت 6 امتحان دارم میخوام درس بخونم یکم از صبح که یا اینجا بودم یا تو آشپز خونه یا پای تلفن     آخه بابام صبح بهم زنگید گفتش که دایی ام زنگ زده به این جایی که استخدامی داده طرف گفته اگه تو آزمونش نمره بیاره بقیش دست خودمونه اما باید نمره بیاره اگه نمره بیارم دیگه تمومه میرم تو بانککککک البته بانک نیست موسسه مالی اعتباریه ولی خب خیلی خوبه کارمند میشم حقوق دارم از خودم وایییییییییییییییییییییییی بعد چه کارا که نکنم نذر کردم نصف اولین حقوقم رو بدم به  نیازمندا بعد یه سرپرستی...
11 خرداد 1391