این روزها....
وای خدا که چقده حرف دارم براتون در حد تیم ملی...... دلم براتون حسابی تنگ شده نمیدونم چرا اینقدر بی حوصله شدم .. راستی اول شهریور اینترنتم تموم میشه شاید یه مدت نباشم میخوام برم بانک دوباره خیلی وقته نرفتم رومم نمیشه برم .... خلاصه از اون روزی گفتم که علیرضا رفت آزمایش و.... و من شب های قدر رو به خاطر سوختگی ام نمیتونم شلوار بپوشم خونه مون با حرم احیا گرفتم ولی علیرضا میرفت جلسه.... ٥ شنبه هفته قبل یادم نمیاد چی شد صبح روز بعدش علی تا ٦ بعد از ظهر خواب بود..... چون روزه بود دلم نیومد بیدارش کنم چون حالش میشد... خونه رو مرتب کردم شبش هاله م...
نویسنده :
نایسل
16:36







