دیروز
هی دیروز ما رفتیم دانشگاه خبر خاصی نبود همین عصر هم خواهر زاده جینیگلی من برنامه داشت دعوتش کرده بودن قرآن بخونه رفت بالای سن خجالت کشید آخه همه آدم بزرگ بودن روش نمیشد بخونه خلاصه خوند و خطر ردشد بش جایزه دادن رفتیم خونه مامانم این فاطمه اینقدر جیغ زد ما پاشدیم رفتیم مامانم گناه داشت اعصابش خورد میشد از جیغای این وروجک بعد دیگه خلاصه خواهرم شوشوش تهران بود منو برد خونش بعد دیگه تا 10 اونجا بودم یهو دیدیم علی اومده دنبالم بعد دیدیم اوهوووو حامدبهاره هم تو ماشین هستن رفتیم گشت و کلی اینااا پیتزا گرفتیم رفتیم تو چمنا توی پارک خوردیم با بهاره کلی درد دل کردیم و اینا اومدیم خونه خوابیدیدم &nb...
نویسنده :
نایسل
10:22



