محمد رضا (آريو جون)محمد رضا (آريو جون)، تا این لحظه: 10 سال و 7 ماه و 19 روز سن داره

نی نی مامانش

دیروز

هی دیروز ما رفتیم  دانشگاه خبر خاصی نبود همین   عصر هم خواهر زاده جینیگلی من برنامه داشت دعوتش کرده بودن قرآن بخونه رفت بالای سن خجالت کشید آخه همه آدم بزرگ بودن روش نمیشد بخونه خلاصه خوند و خطر ردشد بش جایزه دادن رفتیم خونه مامانم این فاطمه اینقدر جیغ زد ما پاشدیم رفتیم مامانم گناه داشت اعصابش خورد  میشد از جیغای این وروجک بعد  دیگه خلاصه خواهرم شوشوش تهران بود منو برد خونش بعد دیگه تا 10 اونجا بودم یهو دیدیم علی اومده دنبالم بعد دیدیم اوهوووو حامدبهاره هم تو ماشین هستن رفتیم گشت و کلی اینااا پیتزا گرفتیم رفتیم تو چمنا توی پارک خوردیم با بهاره کلی درد دل کردیم و اینا اومدیم خونه خوابیدیدم &nb...
25 ارديبهشت 1391

جیگراااا مهربون من

دارم میرم بانک قسط رو بریزنم از اونجام برم کلاس  1 تا 3 و 3 تا 5  کلاس دارم بعد برم خونه مامانم دلم تنگ  شده دوباره تنها جایی که احساس آرامش دارم اونجاست هی دلم خیلی گرفته است شب میام جواب میدم خوشملای من  شاید هم کلاسمو پیچوندم زودتر اومدم معلوم نیست هنوز حالا میام تاشب بلاخره کاش منم نی نی مینی داشتم سرم گرم بود ببخشید نمیتونستم دونه دونه خبربدم مامان علی خوشتیپ و مامان پریسا جون مامان الینا جون بببخشیددددد ...
24 ارديبهشت 1391

این روز ها

اصلا روز خوبی نبود کادو هم که نگرفتیم پنجشنبه   شب با کلی دعواقرار بود نریم عروسی بعد ساعت 8 آقا یادش اومده بگه میریم منم با بدبختی آماده شدم رفتیم حالا من با اون سر و وضع رفتم بیرون بعد معلوم شد کلیدا خونه و ماشین همه توی خونست چون لباسامونو عوض کردیم با بدختی کلید ساز هزار دنگ دو فنگ در باز کردیم 10:30 رسیدیم عروسی  رفتیم عروسی شانس ما میز آخر ردیف آخر بودیم  نفر آخر بودیم که برای منو رکسانا شام اوردن مردا همه شام خورده بودن بیرون بودن هی زنگ میزدن بیاین مگه گذاشتن ما بخوریم اه بعدشم که وحید و حامد بهاره سارا اومدن رفتیم پارک و بستنی خوردیم اینا بعدشم اومدیم خونه خوابیدیم  دیشب رفتیم...
24 ارديبهشت 1391

نمو خوام

دوست داشتم به دونه دونه تون تبریک بگم اگه کسی از قلم افتاده منوبببخشه سعی کردم صفحه همه نظر بزارم دوستون دارم  امروز یکم بیحوصله ام هنوز نه کادویی گرفتم واسه مامانم نه علی بهم کادو داده نه  تبریک گفته روز خیلی بدی بود  فقط دیشب بم گفت من یادم رفته بود روز زنم هست فکر میکردم فقط روز مادره فقط  خلاصه اینم از   این  ببینیم تا شب چیکار میکنه  اما چشمم آب نمیخوره  کاش یه شاخه گلی یه تبریکی یه بغلی یه چیزی دریغ از همش بچم نداریم که بچمون بهم کادو بده خلاصه فعلا بوس بوس بوسسسسسس بای ...
23 ارديبهشت 1391

سرچشمه مهر و دوستي يعني مادر.مادر يعني يک همدم از اول تا آخر.مادر يعني دلي به وسعت دريا

تو زن شدی......نه برای در حسرت ماندن یک بوسه ! برای ...خلق بوسه ای از جنس آرامش.... .. تو زن نشدی..که همخواب.....آدم های بیخواب شوی! زن شدی...که برای خواب کسی رویا شوی! .. تو زن نشدی.. که در تنهایت.. حسرت آغوشی عاشقانه را داشته باشی.. زن شدی تا...تا آغوشی در تنهایی عشقت باشی. روزت مبارککککککک برای مامان گلم   در حرير لطيف مهر ،خواهم پيچيد كلمه اي را كه دوست دارم با دو دست قلبم تقديمت ميكنم و شاخه گل سپيد احساسم را بر آن خواهم نهاد تا چشمان زيبايت،از ديدن آن محسور گردد آنگاه كه بهترين هديه هستي را دريافت خواهم كرد بگذار تا سخن دل را به زبان برانم ،هر چند بي ميل است به آمدن اما به جبر مهر،سخن را به درگاه دهان مي كشانم و ...
23 ارديبهشت 1391

دیروز

اینقدر اومدین علامت  رو برام گذاشتین ازنون رب خوردنم خجالت کشیدم  خب اون روز ناهار نخورده بودم تا ٥ و٦ منتظر علی بودم بیاد رفتم دم در یخچال هیچی نیافتم جز همون ولی خب خوشمه بود به جون خودم راست میگم ترش بود خومشمزه بود جاتون خالی هنوز واسه روزمادر هیچی نخریدم ناراحتم اینقدرررررررررررر که نگو  هنوز شوهری بم پول نداده  برم خرید   واسه خودمم که فکر نکنم هیچی بخره چون مانی پانی نداره  من دق میکنم اگه برام نخره میمیرم پارسال ٣ خرداد روز مادر بود یادتونه که سه شنبه بود روز قبلش تولد علیرضا بود یعنی دوشنبه ٢ خرداد بعد من میخواستم شوهری رو غافل گیر کنم همه دوستاشو دعوت کرده بودم بیرون سالاد الویه و ...
22 ارديبهشت 1391